تنظیمات
اندازه فونت :
چاپ خبر
گروه : haram2
حوزه : شهدای حرم
شماره : 3637
تاریخ : ۲ اردیبهشت, ۱۳۹۷ :: ۱۷:۱۶
مصاحبه روزنامه جوان با خانواده شهید مدافع حرم اكبر زوار جنتی لازم باشد پسرم را در این راه فدا میکنم اميرعلی آن روز لباس فرم نظامي‌اش را پوشيد و مقابل چشمان گريان همرزمان و دوستان پدر شهيدش ايستاد تا با زبان كودكانه به آنها بگويد ادامه‌دهنده راه پدرش و شهداي مدافع حرم باشند و نگذارند اسلحه پدرش بر زمين بماند

بعد از شنيدن خبر شهادت رزمندگان مدافع حرم حاضر در پايگاه هوايي T4، تصاوير شهدا يكي بعد از ديگري منتشر مي‌شد. ميان آن تصاوير، عكس فرزند شهيد اكبر زوار جنتي انعكاس ويژه‌اي داشت. تصويري كه دنيايي حرف در خود داشت. در اين عكس، اميرعلي تنها فرزند شهيد اكبر زوار جنتي كودكي 20ماهه است كه با لباس فرم نظامي در مقابل صفوف همرزمان پدر ايستاده و با نگاه كودكانه‌اش بغض‌ها و هق‌هق گريه‌هاي دوستان پدر را به نظاره نشسته است. اميرعلي نه كلامي گفت و نه حرفي زد، فقط نگاه مي‌كرد. نگاهش اما يك دنيا حرف داشت. يك دنيا انتظار كودكانه. ديدن اين تصوير بهانه‌اي شد تا به كمك فرزند شهيد رضازاده به خانواده شهيد برسم و لحظاتي با مادر و همسر شهيد سيما صديق‌پور به گفت‌وگو بنشينم. مادر شهيد آذري‌زبان است و با همان زبان شيرين آذري با نرگس نقي‌زاده نیز همكلام مي‌شويم. خانم صديق‌پور تنها دو روز بعد از شهادت همسرتان تصويري از فرزند شهيد منتشر شد كه مقابل صفوف منسجم پاسداران و همرزمان پدرش ايستاده است. به نظر شما ديدن اين تصوير چه پيام خاصي را منتقل مي‌كند؟ تنها يادگار همسر شهيدم اميرعلي است. اميرعلي 20ماه بيشتر ندارد اما آن روز لباس فرم نظامي‌اش را پوشيد و مقابل چشمان گريان همرزمان و دوستان پدر شهيدش ايستاد تا با زبان كودكانه به آنها بگويد ادامه‌دهنده راه پدرش و شهداي مدافع حرم باشند و نگذارند اسلحه پدرش بر زمين بماند. همسرم خيلي سفارش اميرعلي را مي‌كرد. به من مي‌گفت من و تو بايد الگوي عملي براي فرزندمان باشيم. بايد طوري تربيت شود كه لياقت سربازي امام زمان (عج) نصيبش شود. بايد نماز خواندن، قرآن خواندن و ارادتش به اهل بيت را از ما الگو بگيرد. شايد با شهادت همسرم مأموريتش در اين دنيا پايان يافته باشد اما مأموريت من و همسران شهداي مدافع حرم در جبهه فرهنگي تازه شروع شده است. از همين فرصت و از رسانه شما پيامي براي دشمنان و تروريست‌هاي تكفيري دارم كه: همسرم اكبر زوار جنتي فدا شد. اگر لازم باشد اميرعلي را هم در اين راه فدا مي‌كنم تا ادامه‌دهنده راه پدر شهيدش باشد. او را در راه اسلام و رضاي خدا قرباني مي‌كنم. صهيونيست‌ها بدانند وعده امام خامنه‌اي در نابودي اسرائيل نه با تأخير بلكه با تعجيل عملي خواهد شد و در اين مسير از هيچ چيز نمي‌ترسيم. همسرتان كي به جمع مدافعان حرم پيوست؟ من و اكبر به واسطه معرفي يكي از بستگان با هم آشنا شديم و سال 89 ازدواج كرديم. ازدواجي كاملاً ساده و سنتي. اكبر سال 86 وارد سپاه شده بود. اولين بار سال 92 براي دفاع از حرم رفت. من مانعش نمي‌شدم، چون اشتياق به رفتن داشت. هميشه به حال شهدا غبطه مي‌خورد. چه شهداي دفاع مقدس، چه شهداي مدافع حرم. هر بار كه شهيدي مي‌ديد يا به تشييع شهدا مي‌رفت مي‌گفت خوش به حالشان. حتي به بستگان شهيد هم غبطه مي‌خورد، مي‌گفت خوش به حالشان كه نسبتي با شهيد دارند. وقتي اين ذوق و اشتياقش را مي‌ديدم چيزي نمي‌گفتم، راضي كردن من كار سختي نبود. عقايد و باور‌هاي‌مان يكسان بود و هر دو دغدغه اسلام را داشتيم. نمي‌خواستيم دست دشمن به خاك و ناموس كشورمان بيفتد. رفت تا شيعه تنها و بي‌يار نماند. هر چند نبودن‌هايش برايم سخت بوده اما خانواده‌اش آن‌قدر بزرگوار هستند كه در نبودن‌هاي اكبر خيلي هواي من و اميرعلي را داشتند و جاي خالي‌اش را با محبت‌هاي مادرانه و پدرانه‌شان پر مي‌كردند. از آخرين مأموريت‌شان برايمان بگوييد.  اكبر اسفند 96 به مأموريت رفت و سوم عيد بود كه با من تماس گرفت و گفت در راه خانه است. خيلي خوشحال شدم. گفتم شايد به خاطر عيد آمده تا كنارمان باشد اما وقتي آمد به من گفت كه شب راهي مي‌شود. آمده بود وسايلش را بردارد. گفت مي‌روم سوريه. من وقتي ديدم خوشحال است، اصلاً به ماندنش اصرار نكردم. بعد رفت و براي خانه وسايل مورد نياز را تهيه كرد. مبلغي هم پول به من داد تا در مواقع نياز استفاده كنم. خيلي عجله داشت، شادي و شوق پرواز را در لحظات آخر ديدارمان حس مي‌كردم. در همان لحظات سفارش پسرمان اميرعلي را مي‌كرد. مي‌گفت خيلي مراقب اميرعلي باش. ناراحت بودم و نتوانستم جلوي گريه‌ام را بگيرم، بعد از اينكه رفت به من زنگ زد. گفت چرا ناراحت بودي؟ گفتم نمي‌دانم همين طوري! گفت حلال كن و من هم گفتم به سلامت و خداحافظي كرديم. آن روز كه خبر شهادتش را به من دادند متوجه شدم آن همه شور و شادي در لحظات آخر ديدارمان بي‌دليل نبود. اكبر منتظر تحقق وعده الهي بود. سوم فروردين 97 راهي سوريه شد. وقتي به سوريه رسيد هر بار كه مي‌توانست با خانه تماس مي‌گرفت و احوالپرسي مي‌كرد. هيچ وقت از منطقه حرفي نمي‌زد. عادتش بود. به ما هم مي‌گفت چيزي نپرسيد. فكرش را مي‌كرديد يك روز همسر شهيد مدافع حرم شويد؟ اكبر آرزوي شهادت داشت. از همان ابتداي ازدواج‌مان هميشه از من مي‌خواست برايش دعاي شهادت كنم. ايشان شهادت را به معناي واقعي دوست داشت اما من نمي‌خواستم باور كنم كه اكبرم يك روزي در ميان ما نباشد. به لطف خدا همسرم به خواسته و آرزوي قلبي‌اش رسيد.

© 2021 تمام حقوق این سایت برای انجمن خادمان شهدای حرم محفوظ می باشد.